همین اول بگم این تاپیک متعلق به من نیست
متعلق به کسی که کنارمه و چون کاربریش شناسایی شده از من کمک خواست چون میخواد بدونه باید چیکار کنه .حالا قضیه از چه قراره؟از زبون خودش مینوسم
من و یه آقایی پنج سال باهم بودیم و همو دوست داشتیم ولی خانواده اقا رضایت نمیدادن ازدواج کنیم چون من ازدواج ناموفق داشتم و اونا میگفتن ما برای پسرمون آرزوها داریم و از این حرفا .مارو از هم جدا کردن و یه ماه من افسردگی شدید داشتم تا بعد یه ماه دوباره اقا به من زنگ زد گفت من بدون تو نمیتونم ولی اگه باهم باشیم خانواده تردم میکنن .من اشتباه کردم و مخفیانه چند وقت ادامه دادیم اینم بگم شهرامون متفاوت و با فاصله هست.
تصمیم گرفتیم یه صیغه محرمیت بخونیم و باهم همخونه شیم .
هر چند هفته یکی دوروز میومد پیشم و خیلی خوشحال بودم بابت اون چند روز تا اینکه یروزوز