من عمم خلی اینطوری شیطنت میکنه.
چند سال پیش با مادرم رفتیم عبدل اباد برای حونه پرده خریدیم.پدرم هی زنگمیزد کهوا گرمه خطرناکه زود برگردین(اینو میگم ک بدونی هیچ اختلافی نبود)اومدیم خونه ساعت ۷ غروب بود.عمه من زنگزد ک شام میام خونتون خودمم غذا میارم.
این خانم اومد مامان داشت نماز میخوند.رفت رو تخت مامانم اینا دراز کشید (عجیب بود) دستشم برد بالا سمت میله تخت.
شد وقت شام هی به بابام اصرار گ باید ازین اش ک اوردم بخوری.
ما شام خوردیم مامانم رفت پنجره اتاق باز کنه یهو گفت اااا این خرما ک دورش مو پیچیده چیه.خرما؟؟؟ پشت تخت؟؟ مگه میشه.این خانم هم هی ب پسرش میگفت تو دست نزنیا .بزار زندایی خودش برداره.
دور نندازین بزار تو همین سطل اشغال فردا ببرید بیرون.
اون شب گذشت تا فردا خانم هم شب رفت خونه.
بابام اصلا حالش منقلب شده بود میگف نمیدونم چرا اعصاب ندارم.
شد فرداش ک پنجشنبه بود اومدیم پرده بزنیم مامانم ی کلمه گفت نردبونکبد مونده.
نمیدونییی چ جنگی شد.
میل پرده شکوند بابام.
لباس جمع کرد گفت من میرم.....
به خدا اگر دروغ بگم بابام رفت بیرون من با دعوا اون خرما رو از پنجره پرت کردم بیرون.
باورت نمیشه تو ده دقیقه اشوب خوابید .
بابای من با جعبه شیرینی برگشت خونه.
هنوزم میگ یادم نمیاد اون روز چی شدا بود