خیلی سخته،خیانت دیدم ،بعد ۹ ماه نمیتونم فراموش کنم روز به روز بدتر میشم،یه مشاور سفت و سخت میگه جدایی،ولی سه تا بچه دارم نمیفهمم چکارکنم ،فکر و خیال مث خوره به جونمه بعد از ۶ ماه فهمیدم هنوز در ارتباطه و یجورایی سعی میکنه بمونه باهاش الان هی میفتم تو گوشیش بیرون که بره میگم لابد رفته پیشش کارای خوبی نمیکنه مثلا نصف روز میره بیرون دوتا خطش در دسترس نیست من اینور داغون پر استرس ،خیلی سختم شده
عزیزم تو حس میکنی قربانی شدی ولی یادت باشه کسی که این وسط ارزششو از دست داده تو نیستی به حرف ...
یعنی جدا بشم؟خب بهترم میشه که ،ولی فکر بچه هام بعد اذیتم میکنه اونم دوتا دختر با این دوره زمونه ،فعلا که روز به روز بدترم ،دست خودم نیست دیگه واقعا حتی از اینکه نسلت به شوهرم حتی فکر میکنم اعصابم بهم میریزه میگم بابا این ارزششو نداره چرا اینکار میکنی ولی بازم دست خودم نیست