روم نشد تلفنی بهت بگم یا خصوصی بهت بگم
بلیط قطار که نبود محمد رو جمعه راضی کردم با اتوبوس بیاییم مشهد هرچند که محمد خیلی سختش بود با اتوبوس ولی گفت بخاطر تو میریم
ولی لیلی جان من حالم اصلا خوب نیست که بیام
منو ببخش من دیگه ذره ای امید به خوب شدنم ندارم
وگرنه هر جور بود میومدم
میدونم چقدر نقشه ها برای اومدنم کشیده بودی
من خودم هزار بار لحظه ای که برای اولین بار می بینمت رو تو ذهنم مرور کرده بودم
ولی وقتی امیدی ندارم تا اونجا هم بیام بی فایده ست
امام رضا هم از پس این همه ناامیدی من برنمیاد
من خوب نمیشم لیلی جان تو که اینقدر منو دوست داری دعا کن زودتر برم از این دنیا اینقدر عذاب نکشم
همه تاپیک رو با حال خراب و اشک برات نوشتم