امروز دم شب رفتم خرید با دخترم از سوپرمارکت .دیدم شوهرم زنگ زده که بیا جاری کوچک و برادرشوهر کوچک اومده بیا پذیرایی کن .شوهرم چند روزه مریض ه .(من با اونا یک ساله و نیم ه قطع رابطه م سر توهین و قهر خود به خودشون)
این دومین بار بود اومده بودن .
من م رفتم سلام علیک کردم .پذیرایی کردم .یه خوراکی هم دادم به بچه شون.
اینم بگم از اول تا آخر دهن شوهرم این طور بود 😯
بعد رفتنشون هم شوهرم گفت که بزرگواری کردی و راحت آشتی کردی .گفت اون روز که اومدن خونه ما .من گفتم از اتاق بیرون نمیای .
ولی به نظر خودم اونا که خودشون اومدن جلو اگه من بد برخورد می کردم من بده میشدم .ولی یه حس بد دارم نمی دونن شاید چون چند ساله رفت و آمد و حرف نزدم یه احساس بد دارم .ولی دایم از خودم می پرسم چی شد یهو اومدن جلو .چون چند بار که به من پدرشوهرم گفت بیا دعوت کن من قبول نکردم .چون باید غرور شو نو می شکستن و میومدن .چون خودشون بی دلیل قهر بودن.