اقا جونم براتون بگه..
که این جاریم ماه پیش زایمان کرد.
رفت خونه مادرش 3 هفته
بعد اینا رسم ولیمه دادن برا بچه گفت نداریم
ما ام همون هفته اول رفتیم دیدن بچه اش و هدیه شو دادیم.. تا اینکه مادر شوهرم گفت
جاریم گفته بیاید مهمونی خونمون
6 سال بود مهمونی نداده بود.. من هی از شوهرم پرسیدم.. راسته؟؟ هی اونم گفت آره دیگه
منم خودم 2 هفته دیگه زایمانمه
با این شکم هی گفتم نمیام سختمه..
مادرشوهرم زنگ زد اصرااااار که بیاید
..
.. ما ام رفتیم.. دیدیم خونه مادر شوهر باید بریم
مادرشوهرم چند مدل غذا و برنج و دوغ و چند تا سالاد آماده کرده.. جاریم فقط چند سیخ کباب و گوجه گذاشتن وسط که اونم سررررد غروب گرفته بودن..
همه ظرفارو هم خواهر شوهرام شستن
به خود همین سوی چراغ
جاریم از اول تا آخر یه لبخند ام نداشت
عین برج زهر مار
طوری که واقعا آدم ازش میترسید
لحظه اخر ساعت 11 و نیم ام مادرشوهرم گفت بریم خونه جاریم..
که رفتیم اونم چای و میوه آورد.
ما خودمون شیرینی خريديم بردیم
از اشپز خونه از اول تا اخر بیرون نیومد
یعنی هم براش هدیه بردن.. هم طلب کار شدید
والا خوش به حالش با این مهمونی دادنش
خودش که....... 😤😒😏👎🏻👎🏻👎🏻