از برادرم چند سالی بزرگتره
یه بار ازدواج کرده و یه دختر داره. از شوهرشم غیابی طلاق گرفته یعنی هر لحظه ممکنه سر و کله اش پیدا بشه و زن بچه اش رو بطلبه! و البته داداشم یه بار بهم گفت که شوهر قبلیه یه لات به تمام معنا بوده!
قبل ازدواج دختره میومده خونه داداشم. که البته من از شناسنامه زن داداشم متوجه شدم قبل طلاقش، وقتی شوهرش تنهاش گذاشته با داداشم رابطه داشته. چون اون تاریخی که من متوجه حضور این دختره تو زندگی داداشم شدم قبل تاریخ طلاقش بوده!
یه بار مامانم و خواهرم که مجرده و چند سالی از اونا کوچیکتر ،میرن خونه داداشم سرزده. دختره رو اتفاقی میبینن وسط رختخواب! دختره میره لباس میپوشه و میاد و اصلا خجالت نمیکشه و میشینه روبروی مامانم تعریف و حرف میزنه. بعد یه ساعت مامانم به خواهرم میگه اینا که خجالت نمیکشن. حالا من هیچی از این دختر خجالت میکشیدین و پرو نمی نشستین. مامانم به داداشم میگه الان دیگه قبح این کار ریخت. من از الان هیچ مسولیتی در برابر گستاخی های احتمالی خواهرت ندارم. اگه کاری کنه حرفی ندارم بزنم. تو هم حق نداری یه روز چیزی بهش بگی. نه به این نه به اون یکی-منظور منم_
مامانم به داداشم میگه من نشستم ببینم این دختره خجالت میکشه بره من باهات دعوا کنم دیدم از رو نرفت. من از رو رفتم و پاشدم!
بازم دختره حیا نمیکنه بگه بشینید من میرم. بدرقه میکنه دم در و پرو پرو میگه خداحافظ و خوشحال شدم و دوستتون دارم!
خلاصه که بعدا اختلافات مادرم و برادرم بالاتر رفت و برادرم بدون رضایت مادرم ازدواج کرد باهاش.
یه عقد ساده بود چیز خاصی نبود.
برادرم کارمند یه وزارت خونه هست و کار و خونه و همه چی داره ولی معمولی. یه چند ماهه رسمی شده و خوب مسلما چند سال دیگه بهتر میشه. و قشنگ معلومه دختره سفره پهن کرده برا اون موقع!
ادامه میدم