پارسال یه دوست خانوادگی داشتیم خیلی باهاش رفت امد میکردیم خیلی باهاش راحت بودم تایه مدت هرچقدر بهش زنگ میزدم میگفتم میخوام بیام خونتون همش بهانه درمیاورد یاگوشیشو جواب نمیداد
نه اینکه بگم خواستم برا نهار شام برم که بگیم چیزی نداشته نه فقط بعدشام میرفتم
واینکه بگم خیلی درنقش خوبی کردم چون هردوتا توی یه شهرغریب بودیم همش دعوتش میکردم براشام نهار باخودمون میبرمش کوه پارک هرجا میرفتم سوخاتی براش میاوردم ولی این رفتارشو دیدم یک ساله باهاش قطع رابطه کردم
الان امروز شوهرمو دید گفته زنت مثل خواهرم بود من هیچکسو نداشتم جز زنت اونم باهام قطع رابطه کرده
الان شوهرم میگه بیابریم خونشون آشتی کنیم ولی من نمیرم میگم باید اون بیادشوهرم میگه اون ۱۲سال ازتو بزرگ تره توکوچیک تری بیامابربم
حالابنظرشما برم یانرم
ولی به غرورم برمیخوره اگه برم