سلام دوستان ممنون میشم با دقت بخونین و نظر بدین من شوهرم به هییییچ وجه راضی به بچه دار شدن نبود ولی من عااااشق بچه و دیگه کارم داشت به جدایی میرسید حال روحیم خیلی بد بود احساس ناامیدی شدیدی داشتم و خلاصه افسردگی شدید گرفتم یه روز حالم بد شد یعنی حال رومیم شبیه دیوونه ها شدم نه اینکه بگم به خاطر بچه به خاطر افسردگیم بود خلاصه شوهرم گفت بچه دار شیم ولی الان بااینکه به خاطر نجات دادن من از این وضعیت قبول کرده ولی خودش خیلی حالش بده همونقدری که من عاشق بچه ام اون متنفره حالا من واقعا تحمل ندارم ناراحتی و افسردگی شدید اونو تحمل کنم از طرفی ام تحمل ندارم هیچوقت بچه دار نشم در ضمن عاشق همیم هردومون خلاصه که بین دوراهی ام احساس خودم یا احساس شوهرم 😔راستی نگین با وجود افسردگی بچه دار نشو چون علت افسردگیم بچه بوده چون همیشه علاقه ی شدیدی به بچه داشتم
بچه داشتن فقط فکرش شیرینه خودش فقط مسئولیت و فراموش کردن زندگی و خودت و نیازهاته.... چون همسرت به شدت مخالفه و متنفر هم هست مطمئن باش عشق بینتون هم از بین میره و بزرگ کردن بچه ت برات خیلی سخت خواهد شد..بنظر من همسرا رو انتخاب کن و سعی کن این قضیه رو برا خودت حلکنی کامل و بپذیری که بچه نداری..در عوض میتونی عشقتو یه آدما و یچه های دیگه بدی..
پس بچه دار شو اینقدر شیرین شه که خودش عاشقش میشه بهتره ببریش مشاوره ببینی این نفرت از بچه ازکج ...
میدونم علتشو ادم خاصیه افکار و اهدافی داره که فکر میکنه بچه مانعشه اهداف منظورم شغلی و اینا نیست اهداف دیگه این توضیحش سخته ولی خب با تفکراتش جور در نمیاد
من خودمم دچار این حالت هستم برای همین میگم حتی الان اگر پسر یا دختر خواهرم باشه یا غریبه باشه دوست دادم بچه رو خفه کنم حتی اگر کلیپی که از کودک هم باشه نگاه کنم حالم بد میشه .ولی وقتی مجبور شدم به حاملگی بعدش که به دنیا اومد یک لحظه که دیدمش دلم میخواست براش بمیرم با اون حالت تو بیمارستان مدام از تخت میومدم پایین میرفتم یه دل سیر نگاش میکردم .برای همین میگم بچه ی خوده آدم یه چیز دیگس