22 سالشه منم 18 بابا دوهفتس تو خونه بیکاره مغازشو تازه تحویل داده از صب تو کال اف دیوتیه منم گفتم برو کلاس زبانی چیزی بیکار نباش
تو خونه یهو داد زد گفت گو.ه خوری من به تو نیومده
منم ناراحت شدم هیچی نگفتم
امروز برگشته به من میگه چرا درس نمیخونی
سه ساعت برا من رفت بالا منبر
دلم میخواست بگم ع.ن خوری من به تو اومده عزیزم؟
الان به مامانم گفتم میگه نههه نگو بزرگتره و فلان
به درک ک بزرگ تره
اه
من هربار فکر میکنم بهترین داداش دنیا رو دارم یه اتفاقی میفته که میفهمم چقدر خرم
خاک بر سر من اگه دوباره همچین فکری کنم
از این به بعد منم خودخواه میشم و به سرمایه گذاری رو خودم کار میکنم
ادم نباید علاقه و محبتش به بقیه باعث بشه انتظار داشته باشه از بقیه
وای چقدر حرف زدم
دفعه بعد برام رفت بالا منبر چیزی بگم یا نه؟