ده ساله ازدواج کردم ؛ تنها زندگی کردم ؛ چشمم به در میموند یه روز بیاد؛ بهم سر بزنه ؛ مثل مهمون با بابام میومد ؛ میچسبیدن بهمدیگه؛ پامیشدن میرفتن؛ دلیلش اینه از من بدش میاد، چون دخترم! ولی بخاطر پسراش و برادراش خودشو میکشه!
خلاصه امروز صبح اومد؛ با بابام، انقدر پشت سرم به بابام بد میگه که بابام چپ نگام میکنه؛ یه کلمه حرف نمیزنه؛ رفتم چایی بریزم؛ دیدم بابام پاشده رفته! بعد میاد میگه اخلاق بابات اینجوریه! در حالی که با برادرام خوبه!؟حتی با دوستای برادرامم خوبه!!!! بعد میبینه خونم مرتبه و تمیز؛ زود صندلیا و میزارو بهم میریزه! وسایلو جابجا میکنه تا بابام مبادا فکر کنه فقط خونه ی اوناس که کثیف و نامرتبه! همش هم برای اینکه ناراحتم کنه میگه برای فلان برادرت خونه ساختیم؛ برای فلان برادرت ماشین خریدیم؛ برای اونیکی پول نیاز داشت دویست میلیون دادیم ؛ قدرنشناسن ! اِلَن، بِلَن! میدونم عمدا میگه که روح و روان منو آزرده کنه!
منم گفتم چطور یه لگد زدین از پشت من ؛ نه جهاز؛ نه پول، نه کمک، نه سیسمونی هیچی ندادین؛ اونارم اونجوری کنید دیگه!!!!خجالتم نمیکشه! انگار نه انگار
خدا میدونه چقدر از خودش و اون بابای منفعلم متنفرم !!!!