دبیرستان 17 سالم بود یه معلم مرد داشتیم نزدیک 40 بود 2تا دخترم داشت اقا این اقلا از قیافش تا عینکش وحرف زدنش یه جوری بود کلا ادم میخواست بخنده فقط دوستامم خیلی بیشعور بودن جلوش اداشو در میاوردن مسخره بازی اینا
خدایب منم هنوزم که هنوزه خیلی خوش خندم یکی یه چی بگم فقط میخندم ریسه میرم بله داشتم میگفتم دیگه همه سرکلاسش میخندیدن بعد یه روز منو دوتا از دوستام تخت اول 3 نفری نشته بودیم سرکلاسش جامونم تنگ🤣 بعد داشت حرف میزده اینا منم وسط بود دوستام داشتن ریز میخندیدن یکیشون که هی سرشو میزد رو میز واون یکی که اونطرفم بود فقط میلرزید از خنده صدا خنده یه ریز تو گوشم بود خدا خفشون کنه العان ازدواج کردیگه من دیگه نتوستم خندمو کنترل کنم چون تا اون لحظه لبام از لبخند کش اومده بود اونم یه دفعه ب من نگاه کردم منم با صدا بلند زدم زیر خنده حالا نخند یکی بخند 🤣😂😂😂😂 اصلا نمیتونستم خودمو کنترل کنم دوستامم یهی با صدای بلند میخندیدن البته معلمه هم میخندید میگفت به چی میخندی اینا منم گفت هیچی ترو خدا ببخشید همش تقصیر دوتامه هی حرف میزننن😑😑😑😂
بعد اون این خیلی رومن قفلی زده بود هی خیلی کنترلم میکرد سر کلاس دوستامم متوجه میشدن تیکه مینداختن چشش ترو گرفته چون قد وهیکل متناسب بود بچه ها خیلی اذیتم میکردن تا اینکه یه روز بچه ها گفتنش عکس زنتو نشونمون بده اخر سال بود گفت نه اخه فلانی(منو میگفت) ناراحت میشه 😐😐😐همه کپ کردیم چند لحظه دوستام توپیدن بهش اخه چرا ناراحت بشه اینا اونم بحثو عوض کرد
زبونم قفل شده بود نتونستم چیزی بگم☹️😒😒😒