چهار سال باهاش دوست بودم عاشق هم بودیم هستیم
چهار ماه ک جدا شدیم اونم به اجبار از اول قصدش ازدواج بود منم همینطور اما نشد ک بشه ن خانوادم ن خانوادش نخواستن اختلاف بین دو خانواده از هر نظر (مالی. مذهبی. زبان همه چی) زیاد بود نشد ک بشه (خواهرش تو مراسم خواستگاریم دستشو زد به کمرش ک باید بیای کلفتیه مادرم بخاطر همین جدا شدم)
اما هنوزم باهم در ارتباطیم گاهی حال همو میپرسیم
امروز خواب دیدم ازدواج کرده عروسی گرفته
نابود شدم
انگار همین دیروز بود ک سر بیرون رفتنش گیر میدادم
انگار همین دیروز باهاش تو اتاقم حرف میزدم
از وقتی جدا شدیم خودشو باخته الکلی نبود الکلی شده قرص میخوره گل میکشه
دیشب بهم گفت من چرا سکته نمیکنم بمیرم
بچه ها چیکار کنم داغش به دلم موند دارم میسوزم