عزیزم باورت میشه این سومین باره دارم مینویسم🤦♀️ دوبار تو خونه طوفان به پا شد کلن پیام و گوشی پوکید.
عزیزم واقعا افتخار داری که تحت اون شرایط مواظب خوبیات بودی و خودتو سالم و سلامت به زندگی عادی رسوندی♥️ شما که اون شرایط رو با سربلندی پشت سرگذاشتی مطمئن باش تواناییهای خیلی بیشتری داری. قدر خودتو بدون، انشالله با تلاش اینده زیباتری برای خودتون بسازی.
خدارو چه دیدی؟ شاید تو یوسف خانواده ات شدی و تونستی دست اونارو هم بگیری♥️
و اما در مورد خودم
راستش من از تنهایی و غربت چندان ناراحت نیستم. اتفاقا یجورایی بیشترم دوست دارم. چون واقعا جای قشنگ و دنجیه. برای من یجور بهشته.
فقط من از کار زیاد و بچه داری خسته ام. منی که عاشق پیاده روی ام، تو این فصل و این اب و هوای بهشتی اینجا واقعن شرایط بیرون رفتن ندارم. اماده کردن ۳تا بچه کوچیک و رفتن و برگشتن بیشتر منو خسته میکنه. ضمن اینکه حداقل یکساعت طول میکشه تا امادشون کنم، موقعی که همه حاضر شدن یه نگاه به خودم میکنم میبینم خیس آبم از بس بدو بدو کردم.
تنهایی هم بچه ها نمیزارن برم بیرون، ناراحت میشن. تازه همسرمم پایه نیس نگهشون داره تا من وقت تنهایی داشته باشم.
ولی به قول شما خوبیش اینه که میدونم بالاخره میگذره😍
موقع نوزادی بچه ها شرایطم خیلی سختتر بود ولی گذشت.
این روزام تموم شود ولیکن به خون جگر شود💔