حرف شما کاملا درسته ولی شوهر من قلقش اینه تا چیزی جدی بهش نفهمونی براش مهم نیس
عملا جوری داشت ناز خواهرشو میکشید ک انگار من مقصرم...
یجوری شده انگار باید بکوبی تو سرش تا بفهمه
قبلا با ملایمت میگفتم ابدا جدی نمیگرفت و هیچ کاری نمیکرد
یبار دعوا انداختم بخدا تا دست و پاشونو جمع کردن
هی زنگ میزدن بچع رو فلان جا نبر یا ببر
عکس ازش نذار
انگار همه مادرش بودن جز من!
منم دیگ زنگ زدم به باباش گفتم هیچکس حق دخالت تو بچه داری منو نداره
شوهرمم میخکوب شده بود.ازونور باز خواهرشوهرم استوری و تیکه مینداخ
بااونم قهر کردم مهمونی هم گرفتم توقع داشتن دعوتش کنم
تو روی همه شون واستادم گفتم دعوتش کنم بگم ببخشید بهم بی احترامی کردی
تا دیگ خودش زنگ زد معذرت خواست
ولی این رو چون باهام سرشاخ نشده مث اینک باید یک گوشمالی بدم
من خدارو شاهد میگیرم که اگر ذره ای به اینا کار داشته باشم ولی اینا کخ زیاااد دارن