ما تازه ازدواج کردیم زنگ زد گفت پاگشا دعوتتون میکنم خونشون یه شهر دیگه اس یه ساعت راهه تا خونمون اومدم دیدم یکم دیگه میخواد تولد بگیره به همه گفته بود تولد میگیره به جز من که مبادا لباس خوب بپوشم همش از حسودیشه به نظرتون چیکار کنم رفتم بیرون دیدم هیچ مغازه ای نیست لباس مجلسی بفروشه خونشون یه شهر خیلی کوچیکه متنفرم ازش خیلی جاها متوجه شدم قصد داره زندگیمو خراب کنه
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.