من تو عقدم و متاسفانه باردار شدم و قصد نگهداریه این بچه رو نداشتم.. چند وقت قبل مادرش بهم زنگ زد و یه مسعله ای رو رفته بود تو سالن ارایشی مطرح کرده بود که این مسعله مربوط به من بود و منم دوسنداشتم به کسی گفته بشه و به گوشم رسید... شوهرم خیلی مشتاق رفت و امد با خونوادش نیست حتی تماس های مارو هم محدود کرده اما مادرش زنگ زد و خودشم گفت من همچین مسعله ای رو تو سالن ارایشی گفتم ... گذشت تا من دیشب به مادرش ب صورت غیر مستقیم گفتم نمیخام راحب من با کسی حرف بزنی غیر مستقیم گفتم که ناراحت نشه و بین حرفام یکی از کارای بدی که همسرم قبلا کرده بود باز گو شد (مادرش میدونست) حالا امروز مادرش بهش گفته که من پشتش حرف زدم .. با من بحث کرد که چرا رفتی از من بد گفتی میخای خودتو خوب جلوه بدی و هزارتا حرف دیگه.. گفت اصلا چرا باهاش حرف زدی در صورتی که من اینکارو نکرده بودم و نمیخاستم حتی به شوهرم بگم مادرش چیکار کرده که با مادرش برخورد نکنه ... ولی هم به من فوحش داد هم بد رفتاری ومنم در نهایت گفتم که قضیه چی بوده اما همچنان همون رفتار... کسی هم از بارداریم خبر نداره چون نمیخام نگهش دارم خیلی ناراحتم نمیدونم چیکار کنم . از ته قلبم حس میکنم هیچ کسیو تو این دنیاندارم حس میکنم دله همسرم حتی یه ذره به حالم نمیسوزه چون من ب شدت ضعف و حالت تهوع و بدن درد شدید دارم انقدر گریه کردم که دارم میمیرم
خودم دلم به حدی میسوزه که دوسدارم خدا جونمو بگیره ولی اونو زنده بذاره اما من نمیتونم انقد بیچاره ام که حق انتخاب هم ندارم میترسم همش به سرنوشت خودم دچار شه