سلام خدمت شما دوستان داستان از اینجا شروع میشه ۴سال پیش یه پسری باهام آشنا شد وقصدش ازدواج بود زیاد دلم باهاش نبود ایشون باخانواده اومدن خواستگاری این حرفا ویک بارهم منو خانوادم دعوت کردن خونشون ک زن دایی ایشون دخترشون اومدن زیاد متلک مینداخت بهمون دخترش برام چشم ابرو می اومد زن دایی ایشون گفت فلان اینا کار ندار باید صبرکنی منم به پسر گفتم چرا زن دایت دخالت میکن گفت این همینجور دخترش میخواد به من بنداز خلاص تا آزمایش زمان محضر هم گرفتیم قرار بودفردا شب مهمونی بگیریم برای مهریه شب قبلش مادر آقا پسر زنگ زد مادرم فوش دادن ها دختر باهزارتا پسر این دعوا شد منم زنگ زدم ب پسرگفتم مادرغلط میکنه ناحق حرف میزنه ایشون بیرون بودن همینجور صحبت اینا بود رفت دادوبیداد کردن سرمادرش ایشون گفت یه خانمی زنگ زد ک این دختر رفیق باز اونم گفت یه بلای سرخودم میارم بعدش مادرش زنگم زد فوش داد ک اگ بلای سر پسرم بیاد دارم برات منم دیگ واقعا از این ازدواج دلخوشی دیگ نداشتم به پسر گفتم فراموشم کن ومادرت سپردم خدا بهم گفت بیا فرار کنیم گفتم من خانوادم رو ول نمیکنم اونم گفت اگ خانوادت برات مهم ترن قیدت میزنم منم ازخداخواست وای چقدر جلو اقوام خجالت زد شدم اینم بگم یه خاله دارم خیلی دشمنم هس ویه رفیق دارم خیلی خوبی ب غیراز خودش نمیخواد اونم از ایم جریان خبرداشت کار کی بود خدا میدونه خدا جواب ناحق گفتنش بده بعد یه آقا پسر قبل از این بحث ها بهم زنگ میزد اینا تو حالت خوبی نبود بعداز این جریان باهاش آشنا شدم اینم تلفنی ک بعداز ۲سال تلفنی همودیدیم ایشون ۳بارازم خواستگاری کردولی جوابش ندادم دلم باهاش هس ولی میترسم باز این بحث پیش بیاد بهونش کردم برو سربازی الان ۴۰روز آموزشی رفت ولی هروقت منو مبینه میگه یه چیزی توچشمات ک دلم آدم به درد میاره چرا برام نمیگی اینم بگم پدرم خیلی بد هس میترسم باهاش درد دل کنم حرف دلم بگم اگ ازدواج کردیم دعوامون شد کار پدرم وازدواج ناموفقم بزن توسرم اینم بگم ایشون ۴سال ازمن کوچیک تر تواین ۴سال دوستی هیچ وقت سنم سوال نکرد میترسم اگ خانوادش بفهمن بزرگ ترم نذارن ازدواج کنیم شما بگین چیکار کنم باهاش درد کنم از غصه هام براش بگم یانه ببخش حرفم طولانی شد جز شما کسی نداشتم درد دل کنم اینم بگم اون پسر با اینک ازدواج کرد همش پیگیرم هس یه روز پیام داد بیا خونمون باهم خوش باشیم منم فوش دادم بهش