یبار خواب دیدم یه اقایی با لباس کاملا سبز و صورت نورانی اومد تو اتاقم دستمو گرفت و منو برد تو اسمون تو اسمون قدممیزدیم از بالای شهر ها رد شدیم و رسیدیم به کربلا یبارم وقتی کوچیک تر بودم خاب دیدم از در خونه عمه ام اومدم بیرون برم نون بگیرم یهو دیدم وسط مکه جلو خونه خدا وایستادم دو سال قبل اینکه حامله هم بشم تو خاب همون اقا رو دیدممیدونستمپیامبره ولی نمیدونم اسمش چی بود کدومپیامبر بود دیدم تو بغلش یه بچه نوزاد لای قنداق خیلی گریه میکرد صدای بچه کاملا بلند و واضح بود بهش گفتم این بچه کیه جلو پاهاش زانو زده بودیم منو بابام و گریه میکردیم یهو بچه رو داد بغلم گفت این دخترته اسمش زهراست وقتی صورت بچه رو دیدم .. بچه نبود توی قنداق یه گل رز قرمز بود تقریبا دوسال بعد بچه دار شدم و دختر بود... حالا میخام بدونم دیدن این خاب ها علتی داره با اینکه من اصلا ادممذهبی نیستم و به مکه و کربلا رفتن فکر نکردم هیچوقت همیشه برام سواله اخه انقد این خاب ها برام واقعی بود که وقتی از خاب بیدار میشدم انگار وتقعا تو کربلا و مکه بود همون حال و هوای روحانی یا اون بچه و اون اقا نمیدونم واقعا خیلی برام عجیبه
حتما حکمتی داره این خوابها اسم دخترتو زهرا گذاشتی منم از این مدل خوابها زیاد میبینم&nb ...
خیلی دوست داشتم بذارم ولی قسمت نشد
نمیدونم همش اون خاب ها جلوی چشممه
من پدرمو سه ماهه از دست دادم دقیقا یک هفته قبل اینکه بیفته تو جا خاب مادرشو دیدم که چادر سیاه سر کرده بود و گریه میکرد گفت مواظب بابات باش حالش خوب نیست با اینکه من هیچوقت مادربزرگمو ندیده بودم نمیدونستمچه شکلیه بابامم صحیح و سالم بود یک هفته بعد اون خاب پدرم زمین گیر شد و یک ماه بعدش فوت کرد
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.