ازشوهرهیچ شانس نیاوردماینی گشتم گشتم افتادم توتور یه پسربچه ی مامانی☹️کلادوسال نمیشه عروسی کردیم همیشه سرکاره باشبانه روزکارکردنش کناراومدم گفتم بخاطرمن داره تلاش میکنه ولی اصلانمیتونم بااینهمه بچه ننه بودن وگوش ب فرمانه مادربودنش عادت کنم دوماهه میگم یه بریم بیرون باهم یه بریم برات خریدکنیم کفش نداری پات کنی،پاهات اذیته تواین کفش پاره میگه ن نمیتونم کارموول کنم ولی کافیه مامانش بهش زنگ بزنه هرکاری باشه رو ول میکنه میره دنبال کار مامانش خیلی بحث کردم باهاش سراین مورد خسلی دعواکردیم ولی نشده ک نشده دیروزعصرک بیکاربودبهش گفتم بریم بیرون گفت نمیتونم حوصلم نمیکشه بایدبریم ب مامانم ایناسربزنیم خیلی وقته نرفتیم
منظورش ازخیلی وقت پریشب بودا
منم خیلی ناراحت شدم گفتم پاشوبرومن نمیام
ساعت۷رفت ساعت۱۱اومد
منم همینجورازناراحتی پاشدم خونه تمیزکردم بیخودبیخودرفتم حموم دربیام بخابم برق رفت توحموم خیلی ترسیدم واقعا
ولی بهرحال ساعت۱۱رسیدحتی نگفت نترسیدی برق رفته بود؟منم اصلاباهاش حرف نزدم اصلاااا گرفتم خابیدم هیچ صبم باهاش حرف نزدم رفت سرکارحالا چیکنم☹️دیگه دلم نمیخادحتی ببینمش
دیگه بحث ودعوام فایده نداره هرچی میگم توسرش نمیره بنظرشماچجورباهاش رفتارکنم؟