با خانواده مامانم
دایی و خالم و پدر و مادر بزرگم رفتیم بیرون
من از دیروز سرمای بدی خوردم
جوری که اخر شب به مامانم گفتم نریم من امروز برم دکتر گفت نههههههه ابروم میره بریم بعد بیا برو دکتر
همون صبحم که پاشیدیم من تب داشتم باز گفتم نریم من حالم خوب نیست یا تو برو من برم دکتر بیام استراحت کنم
یه دعوایی درست کردا
مگه من مسخره توعم
داییت از هفته پیش هماهنگ کرده بود
خلاصه رفتیم و من حالم بد شد تب کردم افتادم تو چادری که زده بودیم
حالم بدددددد بودا سردرد تب بدن درد
همه اومدن تو چادر چطوری وای حالت بده
به جز مامانم
ما با پدربزرگم رفتیم
به مامانم گفتم بزار من اسنپ بگیرم برگردم
دااااااد میزد تو غلط میکنی ابروی منو نبر
خدایا نه از ننه شانس اوریم نه از بابا