یه نفر اومد خواستگاری دختر دایی شوهرم اینا همو ندیده بودن. پسره از در اومد رفت تو خودش اخم کرد و تلوزیون نگاه میکرد😑 بعد خانوادش چند بار گفتن برن ده دقیقه حرف بزنن اینا هم گفتن هر جور خودشون دوست دارن. دختر دایی شوهرمم میگفت ده دقیقه کار منو راه نمیاندازه بحث یه عمر زندگیه و... من شر شر عرق میریختم آخرم حرف نزدن و رفتن... یعنی تو خواستگاریای خودم انقد تحت فشار نبودم
چ ادم مسخزه ای بوده حالا میمرد اگ عادی برخورد میکرد
نمیدونم به خدا من کل مدت روبروش نشسته بود قشنگ حس کردم تو ذوقش خورد بدو ورود . اونش به کنار اینا مثلا اومدن کلا خانواده ها همو ببینن و ظاهر همو ببینن. ولی دختر دایی شوهرم انگار همه چی اوکیه میگفت ده دقیقه کمه😐
خاستگار منم وقتی اومد اخم کرد نشست بعد ک رفتیم اتاق حرف بزنیم گفت اون روز ک دیدمت یه شکل دیگه بودی منم گفتم واقعی من همینه بعد دیدم حالت پشیمون شدن داره داداشمو صدا کردم اومد اتاق من رفتم بیرون بعد که رفتم تو اتاق گفت راضیم وقبول کرد
وقتی جوابتو نمیدم یعنی نظرتون برام مهم نیست . خودتونو خسته نکنید .