خونه اونا مرکز استانه خانه من اطراف استانه...یه یک ساعت ونیم فاصله داریم..یه وسیله ای رو خونه اشون جا گذاشتیم رفتیم بیاریمش یه دو ساعتی نشستیم ساعت شد ۱۲ شب هرچی دختر عموم تعارف کرد شب بخوابید خطرناکه تو جاده نرید زن عموم هی میگفت آب برا تو راه دادید ...چیزی نمیخوای برا تو راهت ...ساعت ۱۲ شب با بچه کوچیک اومدم بیرون برگشتم شهرمان...چه دنیایی شده محبت ها نابود شده
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
خوبه با شوهرت بودی شاید خسته بودن حوصله مهمون داری نداشتن پرتوقع نباشید
یه زمانی این زن عموم با دختراش چهل روز چهل روز خونمون میومدن شهر مادرم اینا میموندن....با نداری ازشون پذیرایی میکردیم...زود قضاوت نکنید...حالا که من تو این شهر غریب نزدیکشون بودم این کارش برا من ناراحت کننده است...
ما هم با اهل خانواده رفتیم جایی تازه برای شام هم نرفتیم تا یک شب نشستیم میخواستیم شب بخوابیم اصلا تعارف نکردن بمونین پا شدیم اومدیم اصلا هم ناراحت نشدیم در صورتیکه خود اینا همیشه کنگر میخوردن لنگر مینداختنا
حالا خوبه تنها با بچه ها برنگشتی وهمسرتون بوده.انسانها متفاوتند. فقط اینو میدونم تو دنیا یک خوبی می ...
چیزی فراتر از خجالت...و احساس شرمندگی درمقابل بچه ام که خیلی دوست داشت پیش نوه هاش بمونه...خونشون ۳طبقه روی هم ۱۵۰۰ متره...یه قصره...جا برا بچه من نداشت؟!!!میدونی شاید توقع بشه اسمش رو گذاشت ولی ما کم براشون نزاشتیم وقتی دوران مجردی خونمون میومدن و یک ماه و دو ماه میموندن و تفریح میکردند.
الان گرونی بیداد میکنه اصلا زنونه عوض شده نمیشه رفت خونه کسی
نه مشکل مالی ندارن بعد من دست خالی خونه کسی نمیرم ...تازه از خارج کشور برگشته بودند منتظر بودم برگردند ایران بدم وسیله امون رو بگیریم...مسئله پول نیست ذات ها خراب شده...قبلا مردم تو یه اتاق با آب دوغ خیار دور هم جمع میشدند...