خونه اونا مرکز استانه خانه من اطراف استانه...یه یک ساعت ونیم فاصله داریم..یه وسیله ای رو خونه اشون جا گذاشتیم رفتیم بیاریمش یه دو ساعتی نشستیم ساعت شد ۱۲ شب هرچی دختر عموم تعارف کرد شب بخوابید خطرناکه تو جاده نرید زن عموم هی میگفت آب برا تو راه دادید ...چیزی نمیخوای برا تو راهت ...ساعت ۱۲ شب با بچه کوچیک اومدم بیرون برگشتم شهرمان...چه دنیایی شده محبت ها نابود شده
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
کارش خوب نبوده ولی شمام اون ساعت نمیرفتی که نتونی برگردی میذاشتی یه وقت دیگه
زمان زیادی گذشت....فهمیدم همیشه اونیکه میخوای نمیشه....!فهمیدم هرکسی که باهاته الزاما"دوستت"نیست....!فهمیدم کسیکه تونگاه اول ازش بدت میادیه روزی میشه صمیمی ترین دوستت وبالعکس.....!فهمیدم که بی تفاوتی بزرگترین انتقامه....!تنفریه نوع عشقه....!دلخوری وناراحتی ازمیزان اهمیته....!غروربزرگترین دشمنه....!و"خدا"بهترین دوسته 🌷🌹🌸