دیروز با طرف که برای اشنایی و ازدواجه بیرون رفتیم مهمونش کرده بودم رستوران به شیرینی اتمام درسم. ایشون هم گل گرفته بود. بعدش گفت وقت داری بریم بچرخیم و حرف بزنیم؟ قبول کردم و مشغول صحبت شدیم. جایی نگه داشت و خاطره خنده دار تعریف کرد. یهو پلیس اومد پیادش کرد. مدارک ماشینو خواست ماشینو گشتن. بعد جداگونه سوال پرسیدن ازمون. اسهاپدر مادرامون. درست گفتیم . گفتن فک نکنید ما خریم!!! و رفتن. ولی من حالم بد شد الانم بهش فک میکنم اشکم سرازیر میشه. ایشونم هیچ تماسی نگرفت میدونست حالم داغون شده. به نظرتون ادم قابل اعتمادیه؟ چند ساله باهمیم و ایشون اصرار به ازدواج داره.
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
اگه چند ساله با همین پس دیگه برای آشنایی چرا رفتین بیرون تاالان نشناختی همو؟😐 بعدشم مگه میخواستن بخورنتون ک اینقدر هول کردی ما رو قدیما چند بار اومدن در ماشینمون همین کارا رو کردن و رفتن