ی خاطره خنده دار براتون میگم ۲۰سال قبل
دبیرستان بودم فامیل دوستم علیزاده بود تو حیاط عجله داشتم کارش داشتم اومدم اسمشو بلند صدا بزنم روم نشد اسم کوچکشو بگم داد زدم علی بیا
ی معلمم آقا بود تو حیاط برگشت خ بد بهم نگاه کرد
یبارم داشتم والیبال بازی میکردیم معلم عربیمون روحانی بود دوستم اونور تور بود توپ زد و ساعد و فلان رسید اینور جا موندم توپ خورد زمین بعد رفت هوا بعدش دقیق،تو عمامه معلم عربی مون فرود اومد خورد تو سرش🥴😅🤕🤕🤕🤕داشت رد میشد
ما هم همه متفرق شدیم نفهمه تقصیر کی بود
طفلی بنده خدا