تو تاپیک های قبلمم گفتم ک نامزذم بدون خدافظی رفته بود تهران با عموهاش رفته بود خونه عمه هاش
حالا من با این همه ناراحتی و دلتنگی منتظرش بودم ک بیاد خونه
یکم پیش رسیده خونه
ولی فهمیدم با عموش ک اومدن اژش خواسته شب بمونن پیش اونیکی عموش ک مجرده تا مادر بزرگش فردا بیاد
خیلیییی دلم بدتر شکست
یعنی دلتنگی و تنهاییه قلب من مهم نیست
ولی تنهایی عموش و حرف اونیکی عموش مهم تره؟
روز به روز دارم سرد تر میشم نسبت ب این رابطه:)))
الان دوسدارم پیام بدم و بهش چیزی بگم ک نتونه حرفش رو هم جلو بندازه
بنظزتون چی بگم بهش؟