منک گفتم ن
میدونن دارم جدا میشم ولی دوتا پسر دارن هردو ازم کوچکترن
این پسره ارشد حقوق داره ولی وکالت دوس نداشت مذهبیه
اونروز مامانش گفت قراره ی پارتی کارش رو درست کنه ی جای خوب (اسمشو گفت اینجا نمیتونم بگم )استخدام بشه
دیروزم باز غیرمستقیم بهم گفت یکم چاق شدم گفتم آره بخاطر کنکورم بود(بخاطر کنکور و غصه خوردن بابت دادگاههامه و کارای مامانم )بعد گفتم ۳روزه شروع کردم رژیم گرفتم
فک کنم پسرش گیر داده روی من
چون چنبار منک مغازشون رفتم سریع مامان باباشم اومدن منو دیدن
باباش نظامیه
بدبختی من از پسردیگشون خوشم میاد ن این بزرگه
اون دومیه مردمدارتر و کاری تره و حتی خوش فکرتر
تو این یکسال ک رفت وآمد داشتم روحیه ام ب دومی بیشتر شبیه با اون اولی افسرده میشم زیادی بی دست وپاست
واس همین کلا قید اینارو زدم بعنوان همسایه میرم