ما دیشب دعوت بودیم. شوهرمو همکارش مارو رسوندن عروسی.
برگشت همگفتن به خودمون زنگ بزنین.
وقت اومدیم خونه شوهرم گفت رفتیم کباب و نوشیدنی خوردیم ا لک لی
بعد امروز . موقع اومدن از محل کار ب خونه، گفت من و همکارم میخوایم بریم خارج شهر، گفتمچ خبره تو خسته ای.
میگه خب خارج شهر بخاطر اینکه پدرِ یه همکار دیگه ام مریضه ، وسیله میخاد میخوایم ببریمش.
گفتم توبیا لازم نیست.
بعد بهم پیام داد گفت موتورم خونه شماست گفتم آره.
اومد خونه گفت خارج از شهر نمیرم. سوعیچ موتور رو گرفت. گفت کت چرم و یه جوراب و شلوار بده بهم. انگار جایی قرار داره. گفتم کجا بهم نگفت
گفتم حموم نرفتی ک غذا نخوردی.
.گرفت و رفت
فکر کنم قرار داره.