دیشب حالم بد بود ازبس فکر وخیال کردم درمورد زندگی مادرمینا واینکه تو تاپیکای قبلم گفتم داداشم بازداشتگاهه
با خودم فکر کردم شاید کم خونم ک فکر وخیالم زیاده قرص آهن خوردم
بعدش رفتم بازار وکلی خرید کردم اما حالن بهتر نشد
بعدش آهنگ گوش کردم بازم حالم بد بود
بعد سردرد فجیع گرفتم قرص آرامش بخش خوردم ک خواب آورم هست فکرو خیالم بهتر شد ولی سردردداشت منو میکشت شوهرم بهش نگفتم قضیه داداشمو
بهم گفت چته چند روزه دپرسی گفتم استرس ارائه ودرسهای دانشگاهو دارم اونم هی نصیحت میکنه تو میتونی وانگیزشی
منم دارم زار میزنم بعد انقدر سرمو ماساژ داد نصف شب ساعت ۱ بدتر شد منم گل ب طرف استفراغ کردم وقرص مسکن خوردم شوهرم گفت پاشو بریم دکتر گفتم نمیرم بعد بغلم کرد ونوازشم کرد گفت بیا جوجه من بخواب انقدر سرمو ماساژ داد برام ۴قل رو خوند ک اگه چشم خوردم بهتر بشم ولی خدایی بهتر شدم
امروز صبح زود بیدارشم حالم خوبه اما یهویی بغضم میگیره
میشه ی کاری کنید حالم خوب بشه ی حرف مثبت یا باهام دردودل کنید