یه حلقه پنج میلیونی دستش بود
و اینکه گفت
همسرم یه سال کوچکتر هست
و اهل استانبول
پدر شوهرم اومد
برام انگشتر کادو پالتو ..... تعریف کرد
قراره ده نفر از ایران برن استانبول فقط خونه زینب که پدر شوهرش اونجا همه وسایل جهیزیه اش می گیره بچیننن
بعد گفت
یه گوشی فلان مدل مت زیاد آشنا نیستم برام خریدن از مرز رد بشم استفاده میکنم
و اینکه
کسی که امید داسته باشه
هم سن و سالهای زینب در اون روستا نوه دارن
فک کن در اونج نا امیدیش چه شوهری کرد
امید تون به خدا باسه
از کرامت خدا غافل نشید
زینب در یع روستا همچین شوهری کرد
پس چذبتون بالا ببرید
از ختم بر داشتن و قران خوندن هم نا امید نشید
من خیلی خیلی ختم بر می داشتم