بین شما کسایی هستن ک هنوز نگران پدر مادرشون باشن؟ هیچکدوم ب بلوغ نرسیدن با اینکه چهل و رد کردن نزدیک 50هستن مث بچه های دوساله باید همش آشتی بدم و جداشون کنم، خسته شدم گاهی حتی فکر زندگی خودم نیستم و ب دعواهای اونا فک میکنم و نگرانم همدیگه رو اصلا دوس ندارن ب اجبار زندگی میکنن،،،تا وقتی خونه بودم ک ناراحتی اعصاب گرفتم از دستشون شدم ی آدم استرسی، زود جوش، پرخاشگر، عصبی، کم تحمل و زودرنج گوشه گیر و خجالتی...
حالام ک ازدواج کردم هنوز فکرم اونجاس چون خبر دعواهاشونو برام میارن
چیکار کنم حس میکنم دیگه توان ندارم کنار هم تحملشون کنم. از طرفی هم تنهان دلم نمیاد ب حرفاشون گوش نکنم.
بچه ها عمیقا احتیاج دارم کسی باهام حرف بزنه یه چیزی بگین لطفا