داشتم داستان رمان ریحانه و حافظ رو میخوندم که یادم نامزدم عشقم افتادم
جای که ریحانه سرماخورده حافظ تا صبح بالاسرش میشینه
منم ی شب سرماخورده بودم نامزدم قربونش برم من سرشب برد دکتر اما بقدری حالم بد بود که شب بازم تب داشتم و تا خود صبح بالاسرم نشست ساعت ۵ صبح خوابیده بود منم ساعت هفت گلاب به روتون بالا آوردم و مجبور شدم بیدارش کنم دوباره بریم دکتر بیچاره از خواب پاشد و رفتیم هر جا رفتیم دکتر نبود رفتیم شبانه روزی
بعدشم که بیرون اومدیم داروخانه ها بسته بودن کلی گشتیم تا پیدا کنیم داروخانه 😂😂😂
روز قشنگی بود حیف مریض بودم