بعضی وقتا خیلی دلم برای زمان مجردی و جمع خانوادگیمون تنگ میشه
اصلا یه حس و حال دیگه ای برام داشت وقتی دسته جمعی تلویزیون نگاه میکردیم سر سفره مینشستیم و با هم غذا میخوردیم
وقتایی که یه هندونه میذاشتیم وسط و قاچش میکردیم و دور هم میخوردیم شبای تابستون که توی آلاچیق حیاط میخوابیدیم
چقدر خوش بودیم چه صفایی داشت
اما الان خیلی دیر به دیر خونه پدری میرم و وقتی هم میرم خواهر و برادرا هر کدوم سر خونه زندگی خودشون هستن