امشب خونه مادرشوهرم بودم واسه افطاری پنجشنه شام دعوت کرد اولش گفت زودتر بیا من دخترتو نگه دارم کمک کن ثختر بزذگش بیکار وسطی بچه داره کوچیکه هم نامزد خونه هست حالا اونارو حساب نمیکنه به من میگه بیا کار کن من بچتو نگه دارم واقعیتش ناراحت شدم چون هرموقع من دعوت میکنم تنهام نمیان کمک کلا یه مدته ازشون سرد شدم با اینکه خانوادم نیستن تنهام هیچموقع کمک نکردن من اولش خیلی مهربون بودم کمکشون کردم تو همه کاراشون خیلی به روشون خندیدم ولی ضربه خوردم اونجایی که توقع داشتم نبودن کمک نکردن برعکس سواستفاده کردن به نظرتون من چیکار کنم ایا بهونه بیارم نرم کمک یا برم و بیخیال پشیمونم ساده خودمو نشون دادم الان هشت ساله عروسشونم دیگه دیر شده ولی چندوقته که میرم خونشون زیاد حرف نمیزنم کمک نمیکنم خیلی حساس شدم
چه بی تابانه میخواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری
هیچ وقت به خودت بدهکار.نمون.خوب بودن خوبه و در راه رضای خدا مهربون بودن عالیه ولی مهم تر از اون اینه که با تمام وجود مهربون باشی و بابت مهربون بودن به خودت مدیون نباشی.
جالب اینجاست اونیکی عروسشون مغرور و تنبل البته خودشو تنبل نشون داده اون میاد مادرشوهرم مبگه سکینه(جاریم)بروبشین فریده(من) هست کمک میکنه مگه من عروس نیستم
چه بی تابانه میخواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری
اگر حس خوبی نداری و حس میکنی بهت.توهین میشه نباید بری.مهمون برو مهمون بیا و احترامت رو بگیر تو مشتت.به جاش از گنجینه ی وجودت خرج کن.تلخ نباش ولی اول برای خودت شیرینی کن .
واقعیتش میبینم با بعضی عروسا مثل ملکه برخورد میکنن دستور نمیدن انتظارات زیاد ندارن ناراحت میشم چه اشکال داره کمک میکردم ولی سواستفاده میکنن ایکاش همه جنبه خوبی داشتن خوب و مهربون بودن سادگی و پخمگی نمیدونستن
چه بی تابانه میخواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری