امشب خونه مادرشوهرم بودم واسه افطاری پنجشنه شام دعوت کرد اولش گفت زودتر بیا من دخترتو نگه دارم کمک کن ثختر بزذگش بیکار وسطی بچه داره کوچیکه هم نامزد خونه هست حالا اونارو حساب نمیکنه به من میگه بیا کار کن من بچتو نگه دارم واقعیتش ناراحت شدم چون هرموقع من دعوت میکنم تنهام نمیان کمک کلا یه مدته ازشون سرد شدم با اینکه خانوادم نیستن تنهام هیچموقع کمک نکردن من اولش خیلی مهربون بودم کمکشون کردم تو همه کاراشون خیلی به روشون خندیدم ولی ضربه خوردم اونجایی که توقع داشتم نبودن کمک نکردن برعکس سواستفاده کردن به نظرتون من چیکار کنم ایا بهونه بیارم نرم کمک یا برم و بیخیال پشیمونم ساده خودمو نشون دادم الان هشت ساله عروسشونم دیگه دیر شده ولی چندوقته که میرم خونشون زیاد حرف نمیزنم کمک نمیکنم خیلی حساس شدم
چه بی تابانه میخواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری