ببینین بخوام خلاصه بگم اینکه ماتو زندگیمون خیلی اختلاف داشتیم اولش که همه اش تقصیر دخالت هاو کارها و حرف های خانواده همسرم بود،ولی این اواخر دیگه خودمونم دنبال بهونه برای دعوا میگردیم
یدفعه همسرم قاطی میکنه من آرومش میکنم یدفعه من قاطی میکنم ولی همسرم تلاشی برای آروم شدن من نمیکنه بدتر بنزین میریزه رو آتیش
خلاصه بخوام بگم تواین سه سال خیلی من اذیت شدم به صورتی که بامن دعوا میکرد ویک هفته یک هفته منو میذاشت
خونه بابام اینا و می رفت حتی یه زنگ نمی زد منم زنگ می زدم جواب نمیداد ،ولی بااین حال من هردفعه منت کشی کردم و رفتم سمتش و خیلی چیزای دیگه که الان نمیشه گفت
حالا چند وقت پیش بخاطر ناسزا و تیکه های مادرشوهرم یه مدت خونه اشون نمیرفتم ولی هروز زنگ میزد مارو مینداخت به جون هم و منو به فحش میکشید و به همسرم میگفت که طبق قرآن زن رو میشه زد باید بزنی از موهاش بکشی بیاریش خونمون منم بعد دعواها کوتاه اومدم و بخاطر همسر و زندگیم رفتم
ولی حالا دخترش خونه مادرشوهرش نمیره و چندروز چندروز باشوهرش میمونه خونه مادرشوهرم ولی اینجا مادرشوهرم زبون نداره چیزی بهش بگه که برو خونه مادرشوهرت حالا من اینو به همسرم گفتم چرا مامانت پس هیچی بهشون نمیگه ولی دعوامون شد گفت میزنمتو تو مثل هاپویی و توبه من خیانت میکنی😭😭و این زندگی رو دوست نداری