رفته بودم سرویس تا مسواک بزنم شوهرم منو صدا میزد چون فن روشن بود صداش بلنده منم هیچی نفهمیدم از سرویس اومدم بیرون دیدم یه بالشت پرتاب کرده وسط پذیرایی رفتم تو اتاق دیدم بالشتای منو از رو تخت انداخته پایین بهش میگم چرا همرو پرتاب کردی با دعوا میگه من اینقد صدات زدم نفهمیدی هی دارم صدات میکنم منم گفتم آخه صداتو نفهمیدم وگرنه جوابتو میدادم
بعد دیدم رو تخت یه جوری دراز کشیده کت من نتونم دراز بکشم و بالشتای منو از رو تخت انداخته پایین
منم ناراحت شدم رو زمین تشک پهن کردم دراز کشیدم و...