دوستم عروس اول خانواده شوهرش بود. مثل من
میگه تو نامزدی انقدر خانواده ی شوهرم به من سخت گرفتن که الان به خواهرشوهر و جاریم حسادت میکنم میگردن راحتن باهم.
میگه تو نامزدی منو نمیزاشتن کنار شوهرم بخوابم که یهو به پسرشون تجاوز میکنم شبا ساعت ۹ برم میگردوندن خونه ی بابام که یهو نمونم خونشون مادرشوهرمم وقتی شوهرم خونه ی ما بود از هشت زنگ میزد که ما امشب زود میخوابیم زود برگرد.
مسافرت نرفیتم، رستوران نرفتیم، پارک نرفتیم چون مادرشوهرم میگفت مرد بی ناموس زنشو تو خیابونا میچرخونه الان ولی دختر خودش از وقتی نامزد کرده هفته ای یه بار فقط میاد خونه ی باباش باقیشخونه ی پسره اس. هفته ای سه بار رستوران و دوماه یه بار مسافرت داره.جاریشم تازه عقد کرده هرشب خونه ی ایناس. میگه حتی باخودم میگم کاش جای شوهرم، شوهر خواهرشوهرم الان کنار من بود. اون مهربون تره. مستقل تره. باشعور تره.
بهش میگم بهت حق میدم. منم مثل تو بودم، تو نامزدی اختیار هیچی نداشتم ولی بهت حق نمیدم به شوهر دیگران فکرکنی. خدا مادرشوهرای بدو لعنت کنه