شوهرم کلا پیش پدر بزرگش اینا بزرگ شده...از اول زندگیمون هرچی این پیرمرد میگف انجام میداد.کلی عقبش انداخت از زندگی.میخاسته چند سالع پیش خونه بخره.بش گفته بجاش ماشین بخر تا منو ببری دور بدی و ازین داستانا...یه تیکه باغ کوچیک تو روستا بهش داد.این ۱۰سال برای اون باغ کار کرد.پارسال بهش گف آب بت نمبدم.آب تقسیمی فقط برای بچه هامه....چند بار از مرگ حتمی نجاتش داد.الانم من باردارم.بازم عصرا که مباد بجایی بمن رسیدگی کنه.همش پیش پدر بززگه اس.خسته شدم...میدونم بده اما فقط نفرینش میکنم.۹۰سالشه.خیلیم سالمه.چیکا کنم بنظرتون؟تحملم تموم شده؟بچه هاشم کلا ولش کردن میگن پدرمون خبیثه.