من دوتا بچه دارم مادرم از همون موقعی که خودم بچه بودم خیلی به یچه هاش مخصوصا من بدی کرد خیلی
الانم که خیلی سال ازدواج کردم و بچه دارم گاهی میریم پیشش یا اومد خونم خیلی خیلی خیلی اذیتم میکته خیلی ها مثلا یهو اخماش میره تو هم یهو قهر میکنه چیزی هم نشده ها یا مثلا جلو شوهر و بچه هام بهم بی احترامی میکنه و حرکات بچگانه دیگه میشه پیش یچه هام پشت من بد گویی میکنه یا زنگ میزنه شوهرم بد منو میگه قبلا باهاش حرف میزدم اما آخرش دعواموم میشد چون بشدت بهش برمیخوره از اوناست که کوچکترین انتقادی نمیشه ازش کرد تا حالا بارها شده با قهر از خونم رفته وقتی یادم میاد خیلی دلم میگیره یاد مجردیم میوفتم که چقدر اذیتم میکرد اصلا من محبت مادری ندیدم اخلاقشم جوریه نمیشه باهاش حرف زد دهنش به فحش و نفرین همش ، تو خیالات خودم میگم وقتی مرد میرم سر مزارش همه حرف های تو دلم مونده رو بهش بزنم حداقل اون موقع ساکته فقط گوش میده برای اولین بار
چرا من اینقدر بیچاره ام … این مهر ندیدن از پدر و مادرم باعث خیلی مشکلات روحی برام شد خیلی حتی ازدواجمم مجبور شدم سر خود قبپل کنم چون نمیتونستم تو خونه بمونم