عجیب است سر و ته خلقتت . دنیایی که در آن انسان را در سختی و محنتی دائمی آفریدی.موجودی مختار در مهر و قهر ، عدل و ظلم ، تلاش و امهال ، ایثار و خودکامگی و بسیار تناقضات دیگر . ولی چند سوال از تو که آفریدی از منی که غافل از فلسفه آفرینشت هستم . چرا درد ظلم خواهی یکی را باید ظلم دیده به جان بخرد ؟ گناهش چیست ؟ چرا من را با روزی و قسمتی نیافریدی که بسته به تنها خودم باشد و در میان راه مورد دستبرد هر راهزنی قرار نگیرد ؟ مگر نه اینکه جسارت دزد از غفلت پاسبان است ؟ چرا اشک کودک من ، آه همسر من و آرزوهای رنگارنگ و به حقم در انتهای چاه ظلم و ستم خلقی که تو آفریدی گم شده ؟ مگر چند عمر به من دادی که لحظه لحظه اش را بند هزار اما و اگر و هزار کس و ناکس کردی؟مگر چند جوانی و فرزند و همسر داده ای که برای آب شدنش هر روز مرگ را در درگاهت التماس کنم ؟ کاش به جای همه داده هایت مرا در جایی می آفریدی که میتوانستی بدون چون و چرا عدل و رحمتت را نشان بدهی . به زمین و آسمان و کودک معلول و طفل یتیم و پدر و مادر بچه مرده و ذره ذره هستی.کاش برای دادن یک نفس برایم منت و هزار و یک امتحان نمیذاشتی . کاش خداییت به اندازه مهر مادر زلال بود . کاش ...