یعنی معلوم نشد منصور اون همه پول از کجا اورده خرج میکرده تا لو نره، یا کی بیرون کاراشو ردیف میکرده و ...
اون همه پولو که از طلاها آورده و خارج هم خلاف میکرده آدم قاچاق میکرده، و کارهای دیگه، دیگه اینقدی آدم داشته دختر نعیکو بدزده و اون کارارو کنه، برا بعدشم آدم داشته دیگه، منتهی چون دیگه گرفته بودنش کارگردان این چیزا براش مهم نبود، به نظر من کاش مشکات قسمت قبل اون حدسیه هارو نمیزد، این قسمت تکراری بود انگار
➰ آخه تو چی میدونی ازم که*رو تنم جای چنگال گرگه*پا گذاشتم رو قلبم که له شم*ما کوچیکا خدامون بزرگه*من برم هیشکی تنها نمیشه *بغضی ابری برام وا نمیشه
ولی صدرا یه چیزیش شد وقتی فهمید نعیم با منصور تو زندانه
درس را برای فهمیدن دوست داشتم اما وقتی میدیدم میان این مدرسهها، فهمیدن که نه، حفظ کردن مهم است، درس هم محبوبیتش را از دست داد و بزرگترین مقصرش همان معلمها و نظام آموزشی ای بودند که آمدند و در گوشمان نوار پرکردند. نمی گفتند شعرهای نظامی را بخوانید و با لیلی و مجنون زیبایی عشق را بفهمید، میگفتند قافیه وردیف را پیدا کنید!به ما یاد ندادند آرایهی عشق خسرو و شیرین راببینیم، فقط گفتند زیر آرایهها خط بکشید!کتاب درسی به من یاد میداد انتگرال را، اما هیچوقت به من لا بهلای آن هزاران صفحه درس،درس دوست داشتن و زندگی نداد، میان حجم عظیمآن کتابها نگفتند برای آرزوهایتان بجنگید...نگفتند چگونه با مشکلات روز مرهمان دست وپنجه نرم کنیم و زخمی نشویم…