غروب یه روز گرم تابستونی بود🌞🌞🌞 که چکاوک باز نمیدونم چه مرضی گرفته بود که مسیرش خورد به داروخونه 😀😀
داروخونه کجا بود🤔؟مرکز شهر
چجوری بود🤔؟شلوووووغ ولی بزرگ
چند نفر تووش بودن🥺؟به چشم من شاید سی تا چهل نفر
اکثرا چی بودن🤔؟نرینه (مذکر) 😐
حالا توو اون حجم از شلوغی و سر و صدا من دیدم حریف نمیشم دارو بگیرم.. هی صبر کردم جلوم خلوت شه تا برسم به میز 😢😢 که ای کاش همون میز میرفت توو حلقومم تا همون جا خفه شم .
خلاصه رسیدم جلو میز ..اون خانمی که اونجا کار میکرد هی میرفت این طرف اون طرف نسخه بپیچه.. کاش همون موقع که منو دید نسخمو پیچیده بود و به ابدیت فرستاده میشدم😔
کنارم و پشتم همه مرد بودن ..یهو چشمم افتاد به آدامسهای زیر ویترین♥️😍🤩🤩..گل از گلم شکفت😊😊
منم که عشق آدامس بودم اون زمان.
تا این خانمه میومد سمت ما داد میزدم خانم یه آدامس بده من 📢📢📢..خانمه میرفت.
دوباره میومد ولی صدای نکره منو نمیشنید انگار
منم از فرصت استفاده میکردم و با خودم تصمیم میگرفتم چه طعمی بگیرم نعنا یا توت فرنگی. 🤔
بگو حناق بخوری مگه تو نرفته بودی دارو بگیری..
خلاصه انقدر تکرار کردم تا خانمه اومد جلوی ما ..گفتم خانم از این آدامسها یکی بدید ..
یه مکث کرد، نگاه کرد به صورتم گفت: اینا آدامس نیست!!!