باورم نمیشه این حرفا رو شنیده باشم(:
قرار بود دو تا از معلم هامون رو برای تولدشون سوپرایز کنیم
و بچه ها کلی برنامه ریخته بودن نزدیک به ۱۶/۱۷نفر هم بودیم اما یک دفعه کنسل شد
دو تا سرگروه داشتیم که یکی از اونا به دلایلی از اون یکی جدا شد
و دلیلش رو همه میدونستن به جز من
هر چی تلاش کردم که بهم بگن نشد
امشب افطاری دعوت مدرسه بودیم و بعد از تقریبا یک هفته تلاش بلاخره فهمیدم
عصرش خونه دوستم بودم و اون گفت نمیتونم بهت بگم
غروب اومدیم توی مدرسه و دوستم گفت…اصرار نکن اگه بگیم ناراحت میشی و دیدت نسبت به خیلیا تغییر میکنه و همینم شد
بلاخره با اصرار فراوون به اون سرگروهی که اول از همه جدا شد
دلیلش رو فهمیدم
اونا گفتن ما از … یک چیزی دیدیم بخاطر همین نمیخوایم توی گروه ما باشه و نگفته بودن چه چیزی
به شدت حالم گرفته است
چون میبینم چطور جلوی روم خوب رفتار میکنن و پشتم اینجوری
حتی نیومدن پیش من بفهمن واقعا اونطور بوده یا نه و همینطور قضاوت کردن(: