باهاش خیلی مشکل داشتم
ولی الان اگه سفری میرم باخانوادم بهم خوش نمیگذره
الان یادیه روزافتادم که رفتیم طبیعت برگشتنی تاریک بود چندتارودداشت باماشین تواون تاریکی ازتورودهاردمیشدیم وکلی توراه بودیم،یه راه پرپیچ وخم وسخت،چقدربااحتیاط میومدیم وچقدرمیخندیدیم،من استرس داشتم واون شوخیش گرفته بودحرفای مثبت ۱۸ میزد،هرچی بهش میگفتم باباماشینوبپا🤣اون حرف خودشومیزد
شوهرمن سیامک توفیلم ملی وهزارراه نرفته اش بود بااین تفاوت که دست بزن نداشت....
نمیدونم چرااینودلم خواست بنویسم
نمیدونم چراهنوزبعد۲ سال نمیتونم فراموش کنم
دنبال دلداری نیستم🙂چون هیچ وقت روم تاثیرنداره...
شایدنوشتم که یادم بمونه!شایدنوشتم که یسال دیگه بیام تاپیکاموبررسی کنم وببینمچی شد.
نمیدونم....هنوزحیرونم.