من تو زندگيم به دو نفر خيلي اعتماد داشتم در اون حد ك ميپرستيدمشون اونقدر عاشقشون بودم
بعد از سالها ك نگاه ميكنم به خودم ميبينم بزرگترين ضربه هارو از همون دو نفر خوردم
از ادما ميترسم ديگه با خودم ميگم من ك اينارو ميشناختم و از خودم بيشتر بهشون اعتماد داشتم اين بلاهارو سرم در اوردن از غربيه چه انتظاريه؟
دفتر شكر گذاريم ك ورق ميزدم ميديدم خيلي جاها خدارو به خاطر وجودشون شكر كرده بودم 😔چرا ادما اينقدر بد شدن؟
ميترسم از ادما ديگه
جز همسرم و پدر و مادرم ديگه به هيچكس اعتماد ندارم گاهي وقتا فكر ميكنم اگه همسرمم اينجوري شه اونوقت من چيكار كنم؟