دیشب مامانش رف بیرون
گف یلحظه ریاضی باهاش کار کن صب ارزشیابی داره
هفت سالشه
همش بازیگوشی میکرد یه حرفایی میزد نمیدونم از کجاش در میاورد😅
فقط میخاس درس نخونه..
گفتم خاله اینطوری سواد نداری
همه ی دوستات مهندس و خلبان و دکتر و پلیس میشن بعد تو چیکار میکنی..
صاف زل زد تو چشام با جدیت گفت خاله من تصمیم گرفتم در آینده برنج فروش شم😎😑😁
نه اینکه شغل بدی باشه
اخه این شغل چجوری ب ذهنش خطور کرد نیم وجبی 😂😂😂😂😂
اخرشم گف خاله تو درسامو بلد نیستی خودم همشو بلدم
گوشیتو بده بازی کنم😤😂