بچه بودم مادرم یه بار کتاب دعا و زیارت توش بود داشت میخوند منم اذیت میکردم دست به کتاباش میزدم.اونم به شوخی گفت الان یه دعا میخونم تبدیل به قورباغه بشی.منم بچه اصلا حالیم نبود .
گریه ام گرفته بود نشسته بودم تو کمد غصه میخوردم.مادرم هم بین خوندن دعا هی الکی اسم منو میاورد .
خواهرم هم اذیتم میکرد میگفت نگاه کن لباست سبزه بهت هم میاد قورباغه بشی!!!
الان یاد اون خاطره افتادم بامزه بود برام .
اما یه چیز جدی بگم مادرم همش خودشو بسته بود به دعا و این حرفا حتی خواهرم بعدش مریض شد و فوت کرد. اما مادرم به جای اینکه بیشتر دکتر بره بیشتر دنبال دعا و این حرفا بود