شوهرم جلو بچه جاری ی حرفی زد منو روشن کرد فهمیدم مجبور نیستم خودمو باهاش جور کنم تلاش کنم برای رابطه م چون در نهایت اون لیاقتشو نداره اومد معذرت خواهی کرد ولی برام مهم نیست دیگه حرفی نزدم نگفتم منو ببر خونمون یا دیگه دوست ندارم جلوش گریه هم نکردم بزور هلش داده بودم تو قلبم ولی الان پرتش کردم بیرون چون هر اتفاقیم بیفته اون در نهایت با من دشمنه و پسر مادرشه
دیگه نمیخام پیگیرش باشم اصلن نمیخام سراغشو بگیرم میتونه باشه میتونه نباشه
بهتره وقتمو صرف خودمو کنم اونم بعنوان ی همخونه قبول میکنم نه بیشتر