2777
2789
عنوان

داستان واقعی

145 بازدید | 8 پست

این داستان واقعی یکی از ادمای قابل اعتماد تو گروهمون گذاشت گفت خانومی که اینو نوشته گفته منتشر کنید همه بخونن ..قربون امام رضا برم 

خیلی رویایی و باورنکردنی این داستان


وقتی مجرد بودم از لحاظ اخلاق و قیافه و حیا معروف بودم، در میان جمع دوستانه ی خانم ها، فوق العاده شیطون و شوخ طبع، به طوری که یک مجلسی را اداره میکردم. در موقع حضور فیزکیم همش دوستانم میخندیدن، در نبودنم خاطراتم را تعریف می‌کردن و میخندیدن. ولی در حضور نامحرم ساکت و باوقار بودم.


خواستگارهای زیادی داشتم از لحاظ قیافه و پول موقعیت خوبی داشتند اما دلم راضی نمیشد، دلم یک فردی میخواست که ساده پوش و اهل نماز و مسجد باشه تا اینکه یکی از اقوام آمد و چندماه بعد عقد کردیم.


برخلاف تصورات دوستان و آشنایان که من خوشبخت میشم، زندگی با من بد تا کرد اخلاق همسرم با اخلاق من جور نبود، متاسفانه همسرم الگوش پدرش بود، پدری که هیچ ارزشی برای زن قائل نبود و همسرم هم همین اخلاق را از پدرش به ارث برده بوده و حرف فقط حرف خودش. اگر برخلاف نظرش، نظری می‌دادی  یه بحث کوچک را چنان بزرگ می‌کرد که همه با خبر می‌شدند.


بارها و بارها پیش همسایه و دوست و آشنا و جاری و خواهرشوهرام فریاد می‌زد، طلاقت میدم( البته فقط در حد حرف)


محبت کردن به زن و کمک کردن در کار  خانه و گرفتن بچه را در جمع بد می‌دونست و فکر می‌کرد تمام مسئولیت بچه با زن هست  و نگهداری دو فرزند اول (در خانه و میهمانی ها) کامل با من بود.


همین اخلاقاش باعث شده بود خانواده اش هیچ ارزشی برای من قائل نشوند، تمام محبت من را یک وظیفه می‌دونستن، من هربار که می آیند، با خوش رویی میوه، شیرینی و چای میارم، برای وعده غذایی نگه شون می‌دارم، چون دوست ندارم با میهمانم بدرفتاری کنم ولی در عوض چندماهی یک بار خونه شون میرم، یک چایی درست و حسابی برامون نمیارن یا گاهی هم یک دونه میارن برای جناب همسر.


پدر همسرم هم، همه دارایی اش رو به نام فرزندان دیگرش کرده به ما هیچی ندادن، فرزندان من را اصلا درست تحویل نمیگیرن، خدا شاهده من هیچ وقت یادم نیست، مادرشوهرم بچه های من را بغل بگیرد یا نوازش کند.


سربچه آخری که زایمان کردم، خانواده همسرم نه آمدند نه یک تماس تلفنی داشتند تا ۵ ماه ولی من هنوز باهاشون رابطه دارم و سکوت می‌کنم، به دو دلیل، اول اینکه این کینه ها باعث ناراحتی همسر و برهم زدن آرامش فرزندانم میشه، دوما من وجود خدا را احساس میکنم و فکر می‌کنم، بهترین روزی دهنده و حامی برای من خداست، گاهی وقت ها در خلوت خودم گریه میکنم و میگم خدایا تو پشت و پناهم باش، من از شما روزی میخوام و این حرف ها قوت قلبی برای من می‌شوند.


هیچ وقت بدی خانواده همسرم را به بچه هام نمیگم، دوست ندارم بچه هام نسبت به آن ها بدبین بشوند و دوست دارم همیشه حرمت بزرگترها حفظ بشه.


همسرم با همون اخلاق تندی که داشت اهل نماز و روزه و خمس و مسجد بود ولی همچنان با من و خانواده پدریم تند رفتار می‌کرد. دوست داشت خانواده همسرم خانه ما می‌آیند، خانه ما مثل خانه خودشان باشد ولی خانواده پدرم که می آیند، مثل غریبه بنشینند و دست به چیزی نزنند. هر وقت خانواده پدرم به منزل ما می آمدند، درست تحولیشون نمی‌گرفت و بعدش با من یک دعوای مفصلی می‌کرد.


دوست داشت خانواده همسر هر چی بی احترامی به من کردند، من سکوت کنم و آزار و اذیت های دیگر که اینجا مجال نوشتن نیست.


یک روز که عید دیدنی رفتیم خونه پدرشوهرم، یک بحث کوچک بین من و جناب همسر به وجود آمد، چنان بزرگش کرد، همسایه های پدرشوهرم و خانواده همسرم همه و همه متوجه شدن و باز پیش همه گفت بیا بریم خونه طلاقت بدم...


من با اون حالم راه افتادم، وقتی رفتیم در راه بغضم ترکید، به خاطر وجود بچه ها و حفظ آبروم و مادرم که بیماری قلبی داشت، مونده بودم چکار کنم، از تمام دنیا بریده بودم، تمام مسیر رو گریه کردم، حدود ۵ ساعت، دیگه هلاک شده بودم.


به دلم افتاد کاش می رفتیم حرم امام رضا ولی میدونستم با مخالفت همسرم مواجهه میشم، چیزی نگفتم با همون حالم نزدیک شهرمون که شدیم، همسرم گفت دیگه ناراحت نباش، میریم امام رضا درست میشه. اومدیم خونه، هول و هولکی آماده شدیم رفتیم مشهد.


وقتی رفتم حرم، با حالی خسته از زندگی  و خسته از راه سفر، دیگر حوصله قرآن خواندن و دعا کردن و آداب زیارت را نداشتم، گفتم امام رضا خودت از دلم با خبری، کمکم کن.


قربونش برم مثل یک معجره در زندگی من بود، روز به روز زندگیم بهتر شد، طوری که الان اخلاق همسرم ۱۸۰ درجه تغییر کرده. هرکه بیاد خونه ی ما، میخنده و میگه خوشبحالت.


همسرم الان در کار منزل از اول تا آخر کمک میکنه، در حضور جمع محبت می‌کنه و تمام توجه اش به من هست. رابطه اش با بچه هاخوب هست، گاهی سه تاشون را برمیداره، میره مسجد و هیئت.


ولی خانواده همسرم هنوز با من زیاد خوب نیستن و همسرم رو مسخره می‌کنن به خاطر رابطه خوبش با من و بچه ها. امیدوارم رابطه آن ها هم با من خوب شود.

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

التماس دعا ❤️ خیلی تعجب کردم خوندم گفتم به اشتراک بذارم منم مسجدم دعاگوام ان شالله خدا هرچی ...

ممنون امسال نتونستم اصلا بهددلایلی احیا کنم خیلیییی دلم گرفته حتما برام دعا کن ب حاجت دلم برسم

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز